نقد سریال خاندان اژدها | فصل سوم، قسمت هفتم
در اپیزودِ یکی مانده به آخرِ فصلِ سومِ «خاندان اژدها»، هم رینیرا و هم اِگان تجربهای را از سر میگذارند که بهترتیب، ایمانِ آنها به جایگاهشان بهعنوانِ فرمانروای برحق را تضعیف و تقویت میکند. اجازه بدهید با اِگان شروع کنیم؛ شخصیتی که سوژهی اصلیِ درخشانترین سکانسِ این اپیزود است: جایی که با ظهورِ غیرمنتظرهی سانفایر، صعودی ناگهانی از فرش به عرش را تجربه میکند. این سکانس درواقع حکمِ تاجگذاریِ دوم و واقعیِ اِگان را دارد. اگر یادتان باشد، اِگان در آستانهی نخستین تاجگذاریاش هیچ میلی به پادشاه شدن نداشت. او فرار کرده بود و خودش را گموگور کرده بود و اعضای جناحِ سبز بهسختی توانستند پیدایش کنند و با اصرار و فشار راضیاش کنند که در مراسمِ تاجگذاری حاضر شود. اما بهمحض اینکه تدهین شد و تاج بر سرش گذاشته شد، همهچیز تغییر کرد. تشویق و هلهلهی جمعیت او را سر ذوق آورد؛ انگار از حضورِ تماشاگران انرژی میگرفت و از اینکه در مرکزِ توجه باشد، لذت میبُرد.
بااینحال، مشکل از همان ابتدا این بود که قرار نبود اِگان واقعاً فرمانروا باشد؛ او هیچوقت قرار نبود تصمیمگیرنده باشد. نقشی که برایش در نظر گرفته بودند، بیشتر شبیه یک مهرهی بیاختیار بود؛ کسی که دیگران، و بیش از همه آتو هایتاور، از طریقِ او حکومت کنند. درست همانطور که در «بازی تاجوتخت»، تایوین لنیستر در عمل از طریقِ جافری حکومت میکرد. اما اِگان هرگز نمیتوانست بپذیرد که فقط عروسکِ خیمهشببازیِ دیگران باشد. او بیش از هر چیز تشنهی این بود که شایستگیاش را ثابت کند و نشان بدهد که صرفاً پادشاهی تشریفاتی نیست، بلکه خودش هم لیاقتِ فرمانروایی را دارد. هرچند اِگان هیچ تصوری نداشت که اصلاً چطور باید خودش را به پادشاهی شایسته تبدیل کند. به همین دلیل، چیزی که ناگهان او را واداشت تا در نبردِ روکسرست شرکت کند، جملهای بود که آلیسنت به او گفت: «تو لازم نیست هیچ کاری بکنی.» همین جمله بزرگترین نقطهضعفِ اِگان را هدف گرفت؛ چون تمامِ عمرش از این میترسید که دیگران او را بیفایده و ناتوان بدانند. جالب اینجاست که لاریس استرانگ یک اپیزود قبلتر، دقیقاً همین ضعف را در اِگان تشخیص داده بود. او به اِگان میگوید شایعه شده که پادشاه فریبِ مشاورانش را خورده و قرار است به جنگ برود، فقط برای اینکه در غیابِ او، ملکه آلیسنت حکومت را به دست بگیرد. برای اِگان، این شایعه بدترین کابوسِ ممکن بود؛ اینکه همه باور داشته باشند پادشاه صرفاً عروسکی در دستِ دیگران است.
اما بعد از آنکه در نبردِ روکسرست سوخت، زمینگیر شد، سانفایر را از دست داد و درنهایت همراهِ لاریس استرانگ مجبور به فرار شد، دیگر راهی برای فرار از حقیقت نداشت. او ناچار شد با واقعیتی روبهرو شود که تمامِ این مدت از آن فرار میکرد: اینکه برخلافِ چیزی که همیشه سعی داشت ثابت کند، هرگز مهارتها و شایستگیهای لازم برای پادشاهی را نداشته است. در واقع، اگر هوش، تدبیر و مهارتِ لاریس استرانگ نبود، اِگان احتمالاً حتی نمیتوانست مدتِ زیادی بیرون از قصر زنده بماند. نقطهی اوجِ این مسیر، زمانی است که لاریس در بیرحمانهترین و صریحترین شکلِ ممکن حقیقت را به صورتِ او میکوبد: «تو همهی موهبتهایی را که یک انسان میتواند داشته باشد، از نسبِ سلطنتی گرفته تا ثروت و قدرت، در اختیار داشتی؛ اما با وجودِ همهی این امتیازها، هم پادشاهِ افتضاحی از آب درآمدی و هم به انسانی رقتانگیز تبدیل شدی. حالا هم برای زنده ماندن، چارهای نداری جز اینکه به توصیههای مردِ چلاقی مثل من گوش بدهی.» این همان لحظهای است که غرورِ اِگان سرانجام فرو میریزد. او با اکراه مجبور میشود حقیقتی را بپذیرد که تمامِ این مدت از آن فرار میکرد: برخلافِ چیزی که همیشه سعی داشت ثابت کند، صرفِ داشتنِ خونِ تارگرین یا لقبِ پادشاه، هیچکس را به فرمانروایی شایسته تبدیل نمیکند. و همین پذیرش، زمینهسازِ اتفاقاتِ این اپیزود میشود.
اِگان تصمیم میگیرد بهجای فرار، روبهروی لشکرِ خاندانِ موتون بایستد. شاید این شجاعانهترین و اصیلترین تصمیمی باشد که در تمامِ زندگیاش گرفته است؛ اینکه مرگ را به جان بخرد، اما دیگر با ننگِ فرار و خواری زندگی نکند. انگار با خودش میگوید: «اگر نتوانستم مثلِ یک پادشاه و یک انسانِ شایسته زندگی کنم، دستکم میتوانم مثلِ یک پادشاه و یک انسانِ شایسته بمیرم.» این تصمیم، یادآورِ سرنوشتِ کریستون کول هم هست؛ مردی که آرزو داشت آخرین اقدامش بهعنوانِ یک شوالیه، آنقدر شرافتمندانه باشد که در ترانهها جاودانه شود. به همین دلیل، وقتی اِگان در برابرِ سپاهِ خاندانِ موتون میایستد، خودش را «اِگان تارگرین» معرفی میکند و یکییکی القابِ سلطنتیاش را بر زبان میآورد، در حقیقت با همان مردِ متزلزل و خودشیفتهی ابتدای داستان روبهرو نیستیم؛ بلکه با کسی مواجهایم که شکست، رنج و تحقیر، او را از نو ساخته است. این، تاجگذاریِ واقعیِ اِگان است؛ تاجگذاریِ مردی که اینبار نه با تشویقِ جمعیت، بلکه با پذیرشِ مرگ، شایستگیِ خود را برای پادشاه بودن به آزمون میگذارد. اینبار دیگر کسی اِگان را به زور به مراسمِ تاجگذاری نکشانده تا به عروسکِ خیمهشببازیِ اطرافیانش تبدیل شود. اینبار، او با اراده و اختیارِ خودش، مرگ را به جان میخرد تا شایستگیاش را بهعنوانِ یک پادشاه ثابت کند.
در کتاب، همه میدانند که سانفایر زنده است و فقط بهشدت زخمی شده؛ اما سریال طوری روایت را پیش میبرد که مخاطب مطمئن میشود او مُرده است. همین تغییر باعث میشود بازگشتِ سانفایر رنگوبوی معجزه به خودش بگیرد. درنتیجه، بازگشتِ سانفایر همان کارکردی را پیدا میکند که اُخت گرفتنِ سیاسموک با آدام داشت. هر دو اتفاق، در نگاهِ شخصیتهای داستان، شبیه نشانههایی الهی به نظر میرسند که حقانیتِ یک نفر را تأیید میکنند
اینکه سانفایر دقیقاً در همین لحظه سروکلهاش پیدا میشود، کاملاً معنادار است. همانطور که بارها در این نقدها دربارهاش صحبت کردهایم، شخصیتهای این داستان ــ بهویژه رینیرا ــ اتفاقاتِ معجزهآسا و بیسابقهای را که پیرامونشان رخ میدهد، صرفاً تصادف نمیدانند؛ آنها این رخدادها را نشانهای از تأیید و حمایتِ نیروهای برتر از حقانیتِ خودشان تفسیر میکنند. بهاحتمالِ زیاد، همین الگوی ذهنی دربارهی اِگان هم صدق خواهد کرد. برای او، بازگشتِ غیرمنتظرهی سانفایر ــ اژدهایی که همه گمان میکردند مرده است ــ صرفاً یک اتفاق خوششانس نخواهد بود؛ بلکه آن را نوعی امدادِ غیبی و نشانهای از سرنوشت تعبیر خواهد کرد؛ نشانهای که به او میگوید هنوز برای پادشاهی برگزیده شده و نیروهای برتر همچنان از او حمایت میکنند. و همینجا، تضادِ جالبی میانِ مسیرِ اِگان و رینیرا شکل میگیرد. در حالی که ایمانِ رینیرا به اینکه برگزیدهی مورد حمایتِ خدایان است، روزبهروز متزلزلتر میشود، اِگان دقیقاً تجربهای را از سر میگذراند که او را بیش از هر زمانِ دیگری به حقانیتِ خودش مطمئن میکند. انگار درست در همان لحظهای که رینیرا نشانههای الهی را از دست میدهد، اِگان تازه شروع میکند به دیدنِ آنها.
بهخاطر همین، تصمیمِ سازندهها برای تغییر دادنِ وضعیتِ سانفایر را واقعاً دوست داشتم. در کتاب، همه میدانند که سانفایر زنده است و فقط بهشدت زخمی شده؛ اما سریال طوری روایت را پیش میبرد که مخاطب مطمئن میشود او مُرده است. همین تغییر باعث میشود بازگشتِ سانفایر رنگوبوی معجزه به خودش بگیرد. زنده شدنِ اژدهایی که همه مرگش را قطعی میدانستند، بهمراتب شگفتانگیزتر از بازگشتِ اژدهایی است که فقط زخمی شده بود. در نتیجه، بازگشتِ سانفایر همان کارکردی را پیدا میکند که اُخت گرفتنِ سیاسموک با آدام داشت. هر دو اتفاق، در نگاهِ شخصیتهای داستان، صرفاً رویدادهایی تصادفی نیستند؛ بلکه شبیه نشانههایی الهی به نظر میرسند که حقانیتِ یک نفر را تأیید میکنند. به همین دلیل، مطمئنم وقتی رینیرا خبرِ زنده بودنِ سانفایر را بشنود، او هم این اتفاق را صرفاً یک خبرِ نظامی تلقی نخواهد کرد؛ بلکه آن را نشانهای الهی خواهد دید. و همین، ایمانِ متزلزلِ او به برگزیده بودنش را بیش از پیش به چالش میکشد. با خودش خواهد گفت: اگر خدایان واقعاً حامیِ من هستند، پس چرا اژدهایِ اِگان را از مرگ بازگرداندند؟
اما نکتهی جالب این است که این صحنه، به همان اندازه که هیجانانگیز است، ترسناک هم هست. تا پیش از این، به نظر میرسید اِگان، بعد از آنکه تقریباً همهچیزش را از دست داد، کمکم در حالِ تبدیل شدن به انسانِ بهتری است. درست در دورانی که دیگر اژدهایی نداشت و از تمامِ امتیازهایش محروم شده بود، برای نخستینبار از دیگران میپرسید: «فکر میکنید من آدمِ خوبی هستم؟» این سؤال نشان میداد که برای اولین بار، بهجای اثباتِ عظمتش، درگیرِ شناختنِ خودش شده است. اما بازگشتِ سانفایر، تمامِ این روند را وارونه میکند. لحظهای که اِگان با خندهای سرمستانه و جنونآمیز فریاد میزند: «حالا مرا همانگونه که واقعاً هستم ببینید! هولناک در انتقام، راستین و باشکوه!» دیگر با مردی روبهرو نیستیم که شکست، او را فروتن کرده باشد؛ بلکه با کسی روبهرو هستیم که دوباره به همان خودِ قدیمیاش بازگشته است؛ همان مردی که قدرت را نشانهی برتریِ ذاتیِ خودش میدانست. به همین دلیل، بازگشتِ سانفایر احیای غرورِ اِگان است. انگار تمامِ خودشناسی، فروتنی و بلوغی که رنج و شکست در وجودش ایجاد کرده بودند، با یک معجزه دود میشوند و به هوا میروند. درست در لحظهای که تصور میکردیم اِگان در حالِ تبدیل شدن به انسانی بهتر است، دوباره همان توهمِ برگزیدهبودن، وجودش را تسخیر میکند.
اما در اینجا لازم است دربارهی تفاوتها و تشابهاتِ سکانسِ بازگشتِ سانفایر با کتاب صحبت کنیم؛ سریال تا از اپیزودِ چهارمِ فصل دوم تاکنون طوری وانمود میکرد که سانفایر مُرده است. اما در کتاب، همه میدانند که سانفایر زنده مانده؛ فقط آنقدر زخمی شده که دیگر توانِ پرواز ندارد. به همین دلیل، در کتاب، کریستون کول بعد از نبردِ روکسرست گروهی از سربازانش را مأمور میکند تا از سانفایر محافظت کنند و برایش گوسفند و غذا فراهم کنند. بااینحال، نکتهای که هم در کتاب و هم در سریال یکسان است این است که در هر دو نسخه، اعضای خاندانِ موتون از شهرِ میدنپول نخستین کسانی هستند که دوباره طعمِ آتشِ سانفایر را میچشند. در توصیفِ این صحنه در کتاب میخوانیم: «لُرد موتون شجاعترین مردانِ خود را به میدانِ خاکستر در غربِ قلعهی روکسرست هدایت کرد تا کارِ سانفایرِ اژدها را یکسره کند. اژدهاکشانی که قصدِ کشتنِ او را داشتند، بهراحتی حلقهی نگهبانانی را که برای غذا دادن، خدمت کردن و محافظت از اژدها باقی مانده بودند، کنار زدند؛ اما خودِ سانفایر بسیار سرسختتر از چیزی بود که انتظار داشتند. اژدهایان روی زمین موجوداتِ چندان چابکی نیستند و بالِ پارهشدهی سانفایر باعث شده بود این اژدهای طلاییِ عظیم نتواند به آسمان پرواز کند.
«مهاجمان انتظار داشتند با جانوری روبهرو شوند که در آستانهی مرگ است. اما چیزی که پیدا کردند، اژدهایی بود که خوابیده بود. بااینحال، صدای برخوردِ شمشیرها و غرشِ سمِ اسبها خیلی زود بیدارش کرد و نخستین نیزهای که به بدنش اصابت کرد، خشمِ او را برانگیخت. سانفایر که سراسر بدنش با گل پوشیده شده بود و میانِ استخوانهای بیشمارِ گوسفندان میلولید، مانندِ ماری عظیم بدنش را پیچوتاب میداد. دمش را به اطراف میکوبید و درحالیکه تلاش میکرد دوباره پرواز کند، موجهایی از آتشِ طلایی به سمتِ مهاجمانش میفرستاد. سه بار تلاش کرد از زمین بلند شود و سه بار دوباره به خاک افتاد. مردانِ خاندانِ موتون از هر طرف به او هجوم آوردند؛ با شمشیرها، نیزهها و تبرهایشان ضرباتِ سنگینی به او وارد کردند و زخمهای بسیار عمیقی بر بدنش گذاشتند... اما هر ضربه فقط بهنظر میرسید خشمِ او را بیشتر میکند. تعدادِ کشتهها به شصت نفر رسید تا اینکه بازماندگان پا به فرار گذاشتند. در میانِ کشتهشدگان، والیِس موتون، لُردِ میدنپول، نیز حضور داشت. وقتی دو هفته بعد، برادرش مانفرد پیکرِ او را پیدا کرد، چیزی جز گوشتی سوخته درونِ زرهی ذوبشده باقی نمانده بود؛ پیکری که کرمها در آن میخزیدند.»
اما از اِگان که عبور کنیم، باید به رینیرا بپردازیم؛ شخصیتی که وضعیتِ روانیاش دقیقاً در نقطهی مقابلِ برادرِ ناتنیاش قرار دارد. او در اپیزودِ پنجمِ این فصل، در گفتوگو با دیمون، از این شکایت کرده بود که اگر واقعاً از حمایتِ سرنوشت و خدایان برخوردار است، پس چرا همهچیز تا این اندازه دشوار پیش میرود. او با کلافگی و سردرگمی میپرسد: «پس چرا خدایان به من پشت کردهاند؟» بنابراین، در آغازِ این اپیزود، رینیرا به سراغِ هلینای رویابین میرود تا به شکوتردیدهایش پایان بدهد. او از هلینا انتظار دارد در رؤیاهای پیشگویانهاش به دنبالِ نشانهای برگردد که تأیید میکند او همان مُنجیِ برگزیدهای است که سرنوشت برای نجاتِ جهان انتخاب کرده؛ کسی که درنهایت بر همهی موانع و دشمنانش غلبه خواهد کرد و مأموریتش را به سرانجام خواهد رساند. اما هلینا از دادنِ چنین اطمینانی ناتوان است. او نمیتواند آنچه را که رینیرا مشتاقِ شنیدنش است، بگوید. بعد از این ناکامی و مهمتر از آن، پس از آنکه دروغِ دیمون دربارهی هویتِ سوارِ گوسفنددزد فاش میشود و اعتمادِ رینیرا به همسرش بهشکلی ترمیمناپذیر آسیب میبیند، او با نشانهی دیگری مواجه میشود که حاکی از آن است که برخلافِ وعدهها، مسیرِ حکومتاش آنگونه که انتظار داشت پیش نمیرود.
یکی از مضامینِ محوریِ فصلِ سوم این است که تبدیلشدن به تصمیمگیرندهی اصلیِ اُمورِ مملکت، انسان را بهطرزی اجتنابناپذیر دگرگون میکند. در همین رابطه، نقشهی رینیرا برای فرستادنِ آدرین رِدفورت، یکی از اعضای گاردِ ملکه، بهمنظورِ ترورِ اِیموند، شباهتِ انکارناپذیری به نقشهی اِگان دوم و کریستون کول برای فرستادنِ آریک کارگیل به دراگوناستون و ترورِ رینیرا دارد. رینیرا حالا به همان ابزارهایی متوسل میشود که زمانی آنها را محکوم میکرد
بنابراین، رینیرا شبانه به میساریا متوسل میشود. نکتهی جالب این است که میساریا در این سکانس، بیش از آنکه شبیهِ یک مشاورِ سیاسی حرف بزند، لحنِ یک پیامبر یا غیبگو را پیدا میکند. او دقیقاً همان چیزهایی را به رینیرا میگوید که بیش از هر چیز نیاز دارد بشنود: اینکه بهزودی همهی ابهامهایت برطرف خواهد شد، دشمنانت یکییکی شکست خواهند خورد، سالهای سال بر تخت سلطنت خواهی نشست و حتی فرزندانِ فرزندانت نیز بر این سرزمین فرمان خواهند راند. به بیانِ دیگر، رینیرا آنقدر درمانده و تشنهی یقین شده که وقتی نتوانست از هلینا تأییدی الهی برای باورهایش بگیرد، به کسی پناه میبرد که حاضر است همان یقین را در اختیارش بگذارد؛ حتی اگر این یقین نه از دلِ واقعیت، بلکه از دلِ نیازِ روانیِ خودِ رینیرا برخاسته باشد. او دیگر بیش از آنکه در جستوجوی حقیقت باشد، در جستوجوی کسی است که تردیدهایش را خاموش کند. به همین دلیل، تعجبی ندارد که رینیرا در ادامه از نظرِ عاطفی و حتی جنسی به میساریا جذب میشود و میانِ آنها صمیمیتی عاشقانه شکل میگیرد. اگر دقیقتر به این رابطه نگاه کنیم، رینیرا بیش از آنکه عاشقِ خودِ میساریا شده باشد، عاشقِ احساسی است که میساریا به او میبخشد. او در حقیقت مجذوبِ یقین، قطعیت و اطمینانی میشود که میساریا نمایندگی میکند. برای کسی مثل رینیرا که میانِ شک و ایمان سرگردان است، چنین اطمینانی میتواند بهشدت اغواکننده باشد.
یکی از مضامینِ محوریِ فصلِ سوم این است که نزدیکشدن به قدرت و تبدیلشدن به تصمیمگیرندهی اصلیِ اُمورِ مملکت، انسان را بهطرزی اجتنابناپذیر دگرگون میکند. یکی از تازهترین نشانههای این دگرگونی را میتوان در نقشهی رینیرا برای فرستادنِ آدرین رِدفورت، یکی از اعضای گاردِ ملکه، بهمنظورِ ترورِ اِیموند مشاهده کرد. نکتهای که خودِ سریال از ما میخواهد به آن توجه کنیم، این است که این نقشه شباهتِ انکارناپذیری به نقشهی اِگان دوم و کریستون کول برای فرستادنِ آریک کارگیل به دراگوناستون و ترورِ رینیرا دارد. در آن زمان، سریال اقدامِ اِگان را بهعنوان تصمیمی غیرشرافتمندانه و مغایر با اصولِ جوانمردی به تصویر کشید؛ اقدامی که نشان میداد جنگِ قدرت تا چه اندازه میتواند افراد را به کنار گذاشتنِ اصولِ اخلاقیشان سوق دهد. اما اکنون رینیرا در موقعیتی قرار گرفته که برای رسیدن به هدفِ خودش، دقیقاً از همان تاکتیکی استفاده میکند که پیشتر از سویِ دشمنِ بهاصطلاح شرور و خبیثِ او به کار گرفته شده بود.
به بیانِ دیگر، رینیرا حالا به همان ابزارهایی متوسل میشود که زمانی آنها را محکوم میکرد. آلیسنت پیشتر به او هشدار داده بود که فرمانروایی و مملکتداری بهایی دارد؛ اینکه ممکن است روزی مجبور شوی از خط قرمزهای اخلاقیِ خودت عبور کنی و دست به کارهایی بزنی که در گذشته حتی تصورِ انجامشان هم قلبت را به درد میآورد. همانطور که کریستون کول و اِگان از شباهتِ میانِ دوقلوهای کارگیل سوءاستفاده کردند تا آریک کارگیل بتواند به دراگوناستون نفوذ کند، اینجا هم رینیرا از ترفندی مشابه استفاده میکند. او میخواهد از تصویر و خاطرهی آلیسنت در ذهنِ ایموند بهره ببرد تا آدمکشِ خودش را به داخلِ هرنهال بفرستد. به همین دلیل، این شباهت تصادفی نیست که رینیرا اکنون در حالِ انجامِ کاری است که پیشتر از دشمنانش دیده بودیم.
اما درست درحالیکه ایمانِ رینیرا بهلطفِ حرفهای تسکینبخشِ میساریا و ایمانِ اِگان بهلطفِ بازگشتِ غیرمنتظرهی سانفایر دوباره احیا شده است، کنایهآمیز است که دیرون، یکی دیگر از مدعیانِ پادشاهی در این درگیری، رویکردی کاملاً متفاوت نسبت به خواهر و برادرش دارد. گواِین هایتاور بهطرز خردمندانهای تمامِ این درگیریها را ریشهیابی میکند. او میگوید، میل بعضیِ انسانها میلِ بعضی انسانها برای رسیدن به شهرت و افتخارِ جاودانه ــ که تلاشیست برای فرار از سرنوشتِ اجتنابناپذیرِ همهی انسانها، یعنی مرگ و فراموشی ــ ریشهی بسیاری از بدبختیهای دنیاست. این حرف، مستقیماً یکی از مضامینِ محوریِ «نغمهی یخ و آتش» را یادآوری میکند: والار مورگولیس؛ همهی انسانها باید بمیرند.
در جهانی که مرگ تنها حقیقتِ قطعی است، بسیاری از شخصیتها تلاش میکنند با ساختنِ میراثی ماندگار، خودشان را از فراموشی نجات دهند. اما پاسخِ دیرون ــ «من هیچ ترسی از بیاهمیتبودن ندارم» ــ در این جهانبینی معنای عمیقی پیدا میکند. چون تقریباً تمامِ شخصیتهای مهمِ داستان به شکلی قربانیِ همین ترس هستند. لُرد کورلیس ولاریون تمامِ زندگیاش را صرفِ ساختنِ میراثی کرده که پس از مرگش باقی بماند. رینیرا در همین اپیزود از این تصور که فرزندانِ فرزندانش پس از او حکومت خواهند کرد، به وجد میآید. ایموند رؤیای ساختنِ سلسلهای از فرمانروایانِ بینقص را در هرنهال دنبال میکند. حتی اِگان میخواهد با ایستادن در برابرِ مرگ، نامِ خودش را بهعنوانِ پادشاهی شایسته در تاریخ ثبت کند. این موضوع دربارهی سِر کریستون کول که میخواست نامش در ترانهها جاودانه شود نیز صادق است. اما آنچه دیرون را از دیگران متمایز میکند، یا شاید آنچه او را به شایستهترین مدعیِ تاجوتخت تبدیل میکند، این است که شجاعانه به پیشوازِ فراموشی و گمنامی میرود.
اما از این موضوع که بگذریم، یکی از سکانسهای درخشانِ این اپیزود مکالمهی میساریا و سیلوی در تالارِ تختِ آهنین است. نکتهی اول اینکه، این سکانس عمداً بهشکلی طراحی شده که گفتوگوی آکونیکِ وَریس و لیتلفینگر در تالارِ تختِ آهنین از سریالِ اصلی را تداعی کند؛ همان سکانسی که لیتلفینگر دیالوگِ مشهورش را میگوید: «هرجومرج، نردبان است.» الگوی این نوع سکانسها به این شکل است که دو شخصیتِ جاهطلب و بانفوذ که خودشان پادشاه یا ملکه نیستند، بلکه از پشتِ پرده بر سیاست اثر میگذارند ــ خواه توطئهگر باشند، خواه جاسوس و زمزمهگر، یا صرفاً بازیگرانی سیاسی ــ روبهروی تختِ خالی میایستند و دربارهی آیندهی قلمرو بحث میکنند و شاهد تقابلِ دو جهانبینی و دو ایدئولوژی هستیم. اینجا هم دقیقاً با چنین موقعیتی روبهرو هستیم؛ با سیلوی و میساریا، دو شخصیتی که به خاندانِ سلطنتی تعلق ندارند، اما از پشتِ پرده بر روندِ وقایع تأثیر میگذارند. اما نکتهی جالبتر، محتوایِ گفتوگوی میانِ آنهاست. سیلوی به میساریا میگوید: «تو یکی از این آدمها نیستی. از نگاهِ اشرافزادهها، یک فاحشه تا ابد یک فاحشه باقی میماند.» این جمله یادآوریِ این واقعیت است که در نظامِ طبقاتیِ وستروس، گذشتهی آدمها هرگز فراموش نمیشود و طبقهی حاکم، هرگز اجازه نمیدهد کسی از جایگاهی که برایش تعریف کردهاند فراتر برود.
در ادامهی همین اپیزود، در سکانسِ معاشقهی رینیرا و میساریا، میساریا برای نفوذ کردن به درونِ روانِ رینیرا دقیقاً به همان ابزارهایی متوسل میشود که تمامِ عمرش، بهعنوانِ یک کارگرِ جنسی، یاد گرفته. او نهتنها از جذابیتِ فیزیکیاش برای تحریکِ جنسیِ رینیرا بهره میگیرد، بلکه از مهمترین مهارتش، یعنی چاپلوسی، استفاده میکند تا دقیقاً همان چیزهایی را به رینیرا بگوید که بیش از هر چیز مشتاقِ شنیدنشان است و نیاز دارد که بشنود. چون مهارتِ یک کارگر جنسی این است که تشخیص دهد مشتری چه چیزی میخواهد؛ بداند چه حرفهایی، چه رفتارهایی و چه نوع برخوردی میتواند او را به رضایت برساند؛ و سپس دقیقاً همان نیازها و خواستهها را برآورده کند. به همین دلیل، وقتی سیلوی به او میگوید «یک فاحشه تا ابد یک فاحشه باقی میماند»، هدفش تحقیر و کوچک شمردنِ میساریاست. اما واکنشِ میساریا این است که گویی با خودش میگوید: «اگر واقعاً قرار است همیشه با همین برچسب شناخته شوم، پس بهتر است از همان مهارتی که در آن تبحر دارم، برای رسیدن به هدفم استفاده کنم.»
اما نکتهی اصلیای که این سکانس به آن میپردازد و بهطور مشخص، مکملِ خط داستانیِ رینیراست، یکی از مضامینِ محوریِ «خاندان اژدها» را برجسته میکند: اینکه شخصیتها اغلب تصمیمهای غیراخلاقی و حتی جنایتهایشان را با این ادعا توجیه میکنند که درنهایت، درحالِ عمل کردن به نفعِ مردم هستند. این خودمنجیپنداری را بیش از همه در خطِ داستانیِ رینیرا میبینیم، اما به همان اندازه دربارهی میساریا هم صدق میکند. میساریا از همان ابتدای سریال خودش را نمایندهی مردمِ فرودست معرفی میکند. منطقِ او این است که اگر بتواند به صاحبانِ قدرت نزدیک شود و به مشاورِ آنها تبدیل شود، نفوذی به دست خواهد آورد که از طریقِ آن میتواند زندگیِ مردمِ عادی را بهتر کند. به عبارتِ دیگر، او قدرت را برای خودِ قدرت نمیخواهد؛ قدرت را وسیلهای برای رسیدن به هدفی بزرگتر میبیند.
اگر یادتان باشد، در اپیزودِ نهمِ فصلِ اول، میساریا با آتو هایتاور معامله میکند. او در ازای فاش کردنِ مخفیگاهِ اِگان، نه طلا میخواهد، نه مقام و نه امتیازی شخصی؛ تنها خواستهاش این است که بساطِ چالههای مبارزهای برچیده شود که در آنها کودکان را مجبور میکنند با یکدیگر بجنگند و مردم روی جانِ آنها شرطبندی میکنند. این صحنه از همان ابتدا تلاش میکند میساریا را بهعنوانِ کسی معرفی کند که دغدغهی اصلیاش رنجِ مردمِ عادی است. حتی در اپیزودِ دومِ فصلِ اول هم همین جهانبینی را میبینیم. میساریا به دیمون میگوید: «تو یک تارگرینی. تو میتوانی بازیهای احمقانهات را با پادشاه راه بیندازی، اما من نمیتوانم. من به خدمتِ تو نیامدم تا طلا، قدرت یا مقام به دست بیاورم. من پیشِ تو آمدم تا آزاد شوم.» وقتی دیمون از او میپرسد: «از چه چیزی آزاد شوی؟» میساریا فقط یک کلمه جواب میدهد: «از ترس.» همین جمله، هستهی شخصیتِ میساریاست. تمامِ جاهطلبیِ سیاسیِ او، دستکم از نگاهِ خودش، نه برای کسبِ ثروت یا قدرت، بلکه برای ساختنِ جهانی است که در آن، آدمهایی مثل خودش مجبور نباشند تمامِ عمرشان را با ترس زندگی کنند.
وقتی میساریا این حرفها را میزند، میشود احساس کرد که از صمیمِ قلب حرف میزند. همین صداقت را بعدتر، در گفتوگویش با رینیرا هم میبینیم؛ جایی که میگوید، میخواهم خودم را به تو متعهد کنم، چون باور دارم که تو حامیِ مردم خواهی بود. آن لحظه هم بهنظر نمیرسد در حالِ نقش بازی کردن باشد؛ او واقعاً به چیزی که میگوید ایمان دارد. اما نکتهی تراژیکِ شخصیتِ میساریا این است که کمکم از همان آرمانی فاصله میگیرد که زمانی برایش میجنگید. برای مثال، در اپیزودِ قبل، میساریا با کمالِ خونسردی دستورِ قتلِ یکی از ندیمههای قلعه را صادر میکند؛ یکی از همان مردمِ فرودستی که همیشه ادعا میکرد نمایندهی آنهاست. تنها دلیلِ این قتل هم این است که مبادا آن ندیمه حقیقت را برای رینیرا فاش کند و دروغِ میساریا برملا شود. درواقع، میساریا با این تصمیم دقیقاً به همان آرمانی خیانت میکند که روزی به نامِ آن به قدرت نزدیک شده بود. او زمانی معتقد بود باید به صاحبانِ قدرت نزدیک شود تا از مردمِ عادی محافظت کند؛ اما حالا حاضر است جانِ یکی از همان مردمِ عادی را قربانیِ حفظِ نفوذ، اعتبار و جایگاهِ خودش کند. نمونهی دیگر، همان صحنهای است که یک سپتا نزدِ رینیرا میآید و از تعرض به یکی از دخترانشان شکایت میکند و از ملکه اجرای عدالت را میخواهد. اما واکنشِ رینیرا بهشدت ناامیدکننده است؛ او فقط میگوید که برای دخترش شمعی روشن خواهد کرد.
نکتهی تراژیکِ شخصیتِ میساریا این است که کمکم از همان آرمانی فاصله میگیرد که زمانی برایش میجنگید. این همان فسادِ تدریجیِ قدرت است که سریال بارها به آن پرداخته؛ لحظهای که قدرت دیگر وسیلهای برای رسیدن به آرمانها نیست، بلکه خودش به هدف تبدیل میشود و آرمانهای اولیه، یکییکی قربانیِ حفظِ همان قدرت میشوند
در همان لحظه، دوربین به میساریا کات میزند. از چهرهاش پیداست که از این بیاعتنایی شوکه شده؛ انگار خودش هم انتظار نداشت رینیرا چنین پاسخی بدهد. اما نکتهی مهمتر این است که میساریا، با وجودِ تمامِ نفوذی که بر رینیرا پیدا کرده، هیچ اعتراضی نمیکند و هیچ تلاشی برای تغییرِ این وضعیت انجام نمیدهد. این همان فسادِ تدریجیِ قدرت است که سریال بارها به آن پرداخته؛ لحظهای که قدرت دیگر وسیلهای برای رسیدن به آرمانها نیست، بلکه خودش به هدف تبدیل میشود و آرمانهای اولیه، یکییکی قربانیِ حفظِ همان قدرت میشوند. احتمالاً میساریا هنگامِ صادر کردنِ دستورِ قتلِ آن ندیمه، این تصمیم را در ذهنِ خودش اینگونه توجیه کرده است: «اگر در آینده بتوانم به بهبودِ زندگیِ هزاران نفر از مردمِ فرودست کمک کنم، شاید مجبور باشم فعلاً جانِ یک نفر را قربانی کنم.» اما مشکل دقیقاً از همینجا آغاز میشود. لحظهای که یک انسان خودش را قانع میکند که برای رسیدن به یک خیرِ بزرگتر، مجاز است مرتکبِ یک شرارتِ کوچکتر شود، همان لحظه اولین قدمِ سقوط را برداشته است. چون وقتی این مرز یکبار شکسته شود، دیگر هیچ تضمینی وجود ندارد که قربانی کردنِ «یک نفر» در همانجا متوقف شود. استدلالی که ابتدا برای یک استثنا به کار میرود، کمکم به یک عادت تبدیل میشود؛ «یک نفر» تبدیل به «چند نفر» میشود، «چند نفر» تبدیل به «صدها نفر» و در نهایت، همان آرمانی که قرار بود به خاطرش قدرت به دست بیاید، زیرِ پایِ قدرت له میشود.
نکتهی مهم و جالبِ دیگری که باید به آن توجه کنیم این است که هرچه ایمانِ رینیرا به این باور که «ناجیِ برگزیدهی جهان» است محکمتر میشود، او بیشتر از تحققِ آرمانهای اولیهی میساریا فاصله میگیرد. میساریا از همان ابتدا ادعا میکرد که هدفش بهبودِ وضعیتِ مردمِ فرودست و محافظت از کسانی است که صدایی در ساختارِ قدرت ندارند؛ اما باوری که حالا خودش در ذهنِ رینیرا تقویت میکند، دقیقاً میتواند به نتیجهای کاملاً معکوس منجر شود. تصور کنید فردا رینیرا تصمیم بگیرد با اژدهایانش به تامبلتون حمله کند و با خودش بگوید: «اگر در این میان تعدادی غیرنظامیِ بیگناه هم کشته شوند، اهمیتی ندارد؛ آنها فقط قربانیانی هستند که برای تحققِ یک خیرِ بزرگتر باید فدا شوند.» در چنین شرایطی، نخستین قربانیانِ این طرزِ فکر دقیقاً همان مردمی خواهند بود که میساریا همیشه ادعا میکرد نمایندهی آنهاست. تراژدیِ ماجرا این است که اگر چنین روزی فرا برسد، میساریا دیگر صرفاً یک ناظرِ بیتقصیر نخواهد بود؛ او خودش یکی از افرادی است که در شکلگیریِ این ذهنیت در رینیرا نقش داشته است. کسی که با تقویتِ احساسِ رسالتِ الهی در رینیرا، به او کمک کرده تا باور کند برای تحققِ سرنوشتِ مقدسش، میتوان هر شرارتی را توجیه کند.
ازهمینرو، حضورِ سیلوی در این سکانس وسیلهای است برای برجستهکردنِ این نکته که میساریا چقدر از آرمانهای نخستاش فاصله گرفته است. نکتهای که دربارهی سیلوی جالب است این است که برخلافِ میساریا، او صرفاً ادعا نمیکند که نمایندهی مردمِ فرودست است؛ بلکه در طولِ سریال بارها این نقش را در عمل ایفا کرده است. در اپیزودِ سومِ فصلِ دوم، ایموند را میبینیم که در آغوشِ سیلوی خوابیده است. در این صحنه، ایموند برای نخستینبار اعتراف میکند که نمیخواسته لوک را بکشد و از اتفاقی که افتاده پشیمان است. سیلوی هم در پاسخ به او میگوید: «خوبه که پشیمونی. چون وقتی شاهزادهها عصبانی میشن و کنترلشون رو از دست میدن، معمولاً این بقیه هستند که آسیب میبینند؛ آدمهایی مثل من.» همچنین، در میانهی فصلِ دوم، سیلوی در کنارِ چند زنِ دیگر تلاش میکند مردمِ فرودستِ باراندازِ پادشاه را برای حمایت از رینیرا بسیج کند. برای همین، در آغازِ فصلِ سوم، وقتی سیلوی به تالارِ تختِ آهنین میآید، صرفاً یک شهروندِ ناراضی نیست؛ او نمایندهی همان مردمی است که در غیابِ رینیرا از او حمایت کردهاند. مطالبهی او از ملکه روشن است: حالا که به قدرت رسیدهای، باید از کسانی حمایت کنی که زمانی پشتِ او ایستاده بودند. درواقع، همین فشار و یادآوریِ سیلوی است که رینیرا را وادار میکند به بحرانِ غذا و اشرافزادگانی که آذوقهها را احتکار کردهاند توجه کند و علیه آنها اقدام کند و مجازاتشان کند. به همین دلیل، تفاوتِ مهمی میانِ سیلوی و میساریا وجود دارد. درحالیکه سیلوی صدایِ واقعیِ مردمِ فرودست است، میساریا بهدلیلِ نزدیکیاش به ساختارِ قدرت، بهتدریج به کسی تبدیل شده که مردم برایش تبدیل شدهاند به یک شعارِ توخالی در راستایِ حفظ قدرت.
بدینترتیب میرسیم به سکانسِ درگیریِ اژدهایان: یکی از کارهایی که «خاندان اژدها» به بهترین شکل انجام داده ــ و هیچوقت از تماشایش سیر نمیشوم ــ این است که از پیوندِ ذهنیِ میانِ اژدها و اژدهاسوار استفاده میکند تا اژدها را به تجسمِ فیزیکیِ احساسات، غرایز و امیالِ پنهانِ صاحبش تبدیل کند. اولین نمونهی برجستهی این ایده، نحوهی کشته شدنِ لوک در پایانِ فصلِ اول است. ایموند در ابتدا فقط قصد داشت لوک را بترساند، اما ویگار با حس کردنِ خشم و میلِ انتقامجوییِ نهفته در وجودِ سوارش، از فرمانِ او سرپیچی کرد و لوک را کشت. گویی اژدها چیزی را در اعماقِ ناخودآگاهِ ایموند تشخیص داده بود که خودِ ایموند هنوز حاضر به پذیرشِ آن نبود. در کتاب هم جملهای وجود دارد که این ایده را بهزیباترین شکل بیان میکند: «بعضیها ادعا میکنند که پیوند میانِ اژدها و اژدهاسوار آنقدر عمیق است که جانور، عشقها و نفرتهای صاحبش را با او شریک میشود.» در این صحنه نیز دقیقاً با همین ایده روبهرو هستیم. هر اژدها، بدون آنکه صاحبانش حتی کلمهای بر زبان بیاورند، احساساتِ درونیِ آنها را آشکار میکند. رفتار، زبانِ بدن و واکنشِ هر اژدها، انعکاسی از آشوب، خشم، اضطراب، سردرگمی یا ترسی است که در ذهنِ سوارش جریان دارد. انگار احساساتی که شخصیتها قادر به بیانشان نیستند، از طریقِ اژدهایان جان میگیرند و به شکلی فیزیکی و قابلمشاهده ظاهر میشوند.
و از آنجایی که همهی اژدهاسوارانِ حاضر در این صحنه درگیرِ احساساتی شدید و ملتهب هستند، اژدهایان نیز همان احساسات را بازتاب میدهند؛ بهشکلی پرخاشگرانه واکنش نشان میدهند و از کنترلِ صاحبانشان خارج میشوند. این موضوع بیش از همه دربارهی سایرکس صدق میکند. ما تا پیش از این، سایرکس را هرگز تا این اندازه خشمگین و درندهخو ندیده بودیم. دلیلش این است که رینیرا در این لحظه، بیش از هر زمانِ دیگری احساسِ خیانت میکند و سایرکس نیز همان خشمِ فروخورده را به نمایش میگذارد. این صحنه در ادامهی یکی از مضامینِ محوریِ سریال قرار میگیرد؛ مضمونی که از همان اپیزودِ نخست با جملهی مشهورِ ویسریس پایهگذاری شد: «این باور که ما اژدهایان را کنترل میکنیم، توهمی بیش نیست.» این سکانس نیز نمونهی دیگری از همان ایده است. وقتی پیوندِ میانِ اژدها و اژدهاسوار آنقدر عمیق باشد که اژدها عشقها، نفرتها و خشمِ صاحبش را با او شریک شود، کافی است آن احساسات به نقطهی جوش برسند؛ در آن لحظه، اژدهاسوار دیگر کنترلِ اژدهایش را از دست میدهد و اژدها به ابزاری برای تجسم و بروزِ خشونتآمیزِ همان احساساتِ سرکوبشده تبدیل میشود.
یکی از دیگر از سکانسهای قابلبحثِ این اپیزود، مکالمهی اورموند و لُرد کورلیس است. در این سکانس، اورموند دربارهی این صحبت میکند که گاهی گیاهخواری را انتخاب میکند؛ زیرا گوشت و چربی، بهدلیلِ ماهیتِ لزج و ناخوشایندشان، برایش چندشآورند. پیشتر نیز بارها دیدهایم که او شخصیتی بهشدت حساس و وسواسی دارد؛ از بوهای نامطبوع بیزار است و نسبت به هر آنچه آلوده، کثیف یا منزجرکننده به نظر برسد، واکنشی شدید نشان میدهد. اما کنایهی اصلیِ این سکانس دقیقاً در همین تضاد نهفته است. از یک سو، اورموند میکوشد تصویری از خود بهعنوانِ انسانی متمدن، مؤدب، ظریف و حساس به نظافت و بهداشت ارائه دهد؛ اما از سوی دیگر، همین شخص برای رسیدن به اهدافش از ارتکابِ هیچ خشونت، جنایت یا عملِ غیراخلاقی ابایی ندارد. این دوگانگی، دستکم برای من، یادآورِ برخی توصیفهای تاریخی از آدولف هیتلر است؛ جالب است بدانید که هیتلر در سالهای پایانیِ زندگیاش عمدتاً از رژیمِ گیاهخواری پیروی میکرد و گزارشهایی وجود دارد که نشان میدهد در جمعها دربارهی رنجِ حیوانات و کشتارِ آنها صحبت میکرد و میکوشید دیگران را از خوردنِ گوشت منصرف کند.
همچنین، بنا بر برخی منابع، یوزف گوبلز، وزیرِ تبلیغاتِ آلمانِ نازی، او را بهعنوانِ «فردی زاهد و عاری از هرگونه رذیلت» به تصویر میکشید؛ کسی که از نوشیدنِ الکل، سیگار کشیدن و خوردنِ گوشت پرهیز میکند تا چهرهای اخلاقمدار، منضبط و فضیلتمند از او در ذهنِ افکارِ عمومی ساخته شود. افزون بر این، در شماری از گزارشهای معاصر نیز هیتلر فردی بسیار مرتب، پاکیزه و دارای عادتهای منظم توصیف شده است، اما همین حساسیتِ ظاهری هیچ تناقضی با آمادگیِ او برای سازماندهیِ بزرگترین جنایتهای تاریخ نداشت. در همین رابطه، داشتم ویدیویی از جردن پیترسون میدیدم که در آن به نکتهی جالبی اشاره میکند. او میگوید هیتلر، علیرغمِ حساسیتِ شدیدش نسبت به چندش و آلودگی، به یک دیکتاتورِ نسلکش تبدیل نشد؛ بلکه دقیقاً همین حساسیتِ افراطی، یکی از عواملی بود که به شکلگیریِ جهانبینیِ او کمک کرد. به تعبیرِ پیترسون، بخشِ بزرگی از نفرتِ هیتلر نسبت به کسانی که در ایدئولوژیِ نازی «آریایی» محسوب نمیشدند، از همین منطق سرچشمه میگرفت. از نگاهِ او، درونِ مرزهای نژادِ آریایی، همهچیز پاک، منظم و سالم بود؛ اما بیرون از آن، انسانها نه بهعنوانِ افراد، بلکه بهصورتِ انگلها، عواملِ بیماریزا و حشراتِ موذی تصور میشدند؛ موجوداتی که باید ریشهکن شوند.
به همین دلیل، حساسیتِ هیتلر و اورموند نسبت به آلودگی و وسواسِ آنها دربارهی پاکیزگی را نمیتوان صرفاً به غریزهی طبیعیِ انسان برای دوری از عواملِ بیماریزا تقلیل داد. این حساسیت، در شرایطی خاص، میتواند به یک سازوکارِ ایدئولوژیک و سیاسی تبدیل شود؛ سازوکاری که در آن، گروهی از انسانها دیگر انسان دیده نمیشوند، بلکه بهعنوانِ «آلودگی» یا «عاملِ فساد» بازتعریف میشوند؛ چیزی که باید پاکسازی شود. اگر این زاویه را در نظر بگیریم، وسواسِ اورموند صرفاً یک ویژگیِ شخصیتی نیست؛ بلکه استعارهای از جهانبینیِ برتریطلبانه و نژادپرستانهی اوست. او خاندانِ هایتاور و ارزشهای وابسته به آن را پاک، متمدن و بینقص میبیند و هر آنچه بیرون از این مرز قرار میگیرد، در نظرش به آلودگیای تهوعآور تبدیل میشود که باید حذف شود. به همین دلیل است که تارگرینها را «جانورهای وحشی» مینامد، یا برادرزنِ هیو را صرفاً بهدلیلِ لمس کردنِ یکی از اعضای خاندانِ هایتاور به قتل میرساند. در همین چارچوب، دستورِ اورموند به گواین برای استحمام نیز فقط یک توصیهی بهداشتی نیست؛ بلکه بازتابِ همان ذهنیت است. همانطور که بدن باید از کثیفی پاک شود، از نگاهِ او سرزمین نیز باید از وجودِ «آلودگی» پاکسازی شود. تنها تفاوت این است که اینبار، آنچه باید زدوده شود، گردوغبار و چرک نیست، بلکه انسانهایی هستند که او آنها را «کثافتِ تارگرینها» میپندارد.
در پایان، اجازه بدهید سری هم به هَرنهال بزنیم. در نقدِ اپیزودِ ششم اشاره کردم که هدفِ آلیس ریورز از مواجهه با ایموند، برخلافِ کاری که پیشتر با دیمون انجام داده بود، کمک کردن به او برای غلبه بر عقدههای مادرانهاش نیست. برعکس، آلیس قصد دارد از همین زخمِ روانی بهعنوانِ ابزاری برای به کنترل درآوردنِ ایموند و هدایتِ او در مسیری که خودش میخواهد، استفاده کند. در این اپیزود شاهدِ مدرکِ جدیدی هستیم که این برداشت را بیشازپیش تقویت میکند. در همین رابطه، دیمون و ایموند همیشه شباهتهای قابلتوجهی با یکدیگر داشتهاند و یکی از تازهترین نقاطِ اشتراکِ آنها، نحوهی مواجههشان با تصویرِ مادر است. همانطور که دیمون در دورانِ اقامتش در هرنهال رؤیایی آشفته میبیند که در آن با مادرِ درگذشتهاش روبهرو میشود و با او همبستر میشود، حالا ایموند نیز در هرنهال با تصویری خیالی از آلیسنت مواجه میشود.
در رؤیای دیمون، مادرش به او میگوید که همیشه محبوبترین پسرش بوده و آرزو میکند ایکاش پیش از ویسریس به دنیا آمده بود تا وارثِ تختِ آهنین شود. در سکانسِ ایموند و آلیسنت نیز همین الگو تکرار میشود. پیش از آنکه ایموند با تصویرِ خیالیِ مادرش همبستر شود، آلیسنت او را ستایش میکند و میگوید: «چطور میتوانستم بهترینِ پسرم را تنها بگذارم؟» اما با وجودِ این شباهتها، کارکردِ این دو رؤیا کاملاً متفاوت است. رؤیایی که آلیس ریورز برای دیمون خلق میکند، ماهیتی رواندرمانگرانه دارد. او ابتدا تمامِ همان چیزهایی را به دیمون میگوید که دیمون همیشه آرزو داشته از دیگران بشنود؛ اینکه پسرِ برترِ خانواده است، اینکه از ویسریس شایستهتر بوده و اینکه حقِ واقعیِ او نشستن بر تختِ آهنین بوده است.
اما درست در اوجِ این خیالِ اغواکننده، دیمون ناگهان درمییابد زنی که در آغوش گرفته، درواقع مادرِ خودش است. همین لحظه، رؤیا را به کابوسی هولناک تبدیل میکند. آلیس ریورز با این شوک، دیمون را وادار میکند تا میانِ محتوای رؤیا و جاهطلبیهای خودش پیوند برقرار کند؛ گویی این رؤیا به او میگوید همانطور که همبستر شدن با مادر، عملی هولناک، بیمارگونه و غیرطبیعی است، تلاشِ او برای ربودنِ تاجوتخت از رینیرا نیز از همان جنس است. بنابراین، این رؤیا در نهایت دیمون را به بازنگری در امیال و جاهطلبیهایش سوق میدهد. اما رویایی که آلیس ریورز از آلیسنت به ایموند نشان میدهد، ماهیتِ رواندرمانگرانه ندارد، بلکه ماهیتِ فریبکارانه دارد؛ قصدِ آلیس ریورز این نیست که عقدههای مادرانهی ایموند را درمان کند، بلکه قصدش این است از این عقدهی مادرانه سوءاستفاده کند تا ایموند حاضر شود با او همبستر شود و از او فرزندی داشته باشد؛ آلیس ریورز میداند تنها در صورتی میتواند بر ایموند سلطه پیدا کند که از عقدههای مادرانهاش به نفعِ خودش سوءاستفاده کند.